X
تبلیغات
نماشا
رایتل

*کتابچه* (کتاب امروز سابق)

معرفی کتاب، فیلم ، شعر و داستان دیگران و حرفهای روزمره...

در رهگذر باد

این روزها عجیب دلم می خواهد این قطعه از شعر «در رهگذر باد»، حمید مصدق رو با خودم زمزمه کنم...؛ 

 

سیماب صبحگاهی، 

از سر بلند ترین کوها فرو میریخت. 

گفتم: 

 

«برخیز و خواب را...

برخیز و باز روشنی آفتاب را...» 

 

با سروهای سبز جوان در شهر، 

از روز پیش وعده ی دیدار داشتم. 

 

دیوانگیست! 

 -نیست؟! 

 

اینک تو نیستی که ببینی، 

با هر جوانه، خنجر فریادیست. 

 

افسوس، 

خاموش گشته در من، 

آن پر شکوه شعله ی خشم آهنگ. 

ای خوبتر بیا، 

این شعله ی نهفته به دهلیز سینه را، 

چون آتش مقدس زردشت برفروز. 

 

ای خوبتر بیا، 

که محنت برادر من، 

کوهیست بر دلم... 

 

پ.ن : به امید آزادی هم وطنان در بندم. 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 10:16 ق.ظ | نویسنده: کژال بدیعی | چاپ مطلب 3 نظر