X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

*کتابچه* (کتاب امروز سابق)

معرفی کتاب، فیلم ، شعر و داستان دیگران و حرفهای روزمره...

روز تولد

 

 

روزی که به دنیا می آییم، همه جشن می گیرند... چون به دنیا آمده ایم... به دنیایی که در آن خوبی هست، و بدی.. به دنیایی که در آن راستی هست و دروغ... به دنیایی که در آن رنج هست و رهایی و به دنیایی که در آن خواب هست و بیداری. 

روزی که به دنیا آمدم، از درد زجه می زدم. اشک می ریختم و رنج می کشیدم... رنجی به قدمت تمام تاریخ بشر. وقتی هر کدام از ما آدم ها به دنیا می آییم، این رنج عظیم را که به قدمت تمام تاریخ بشریت هست را باز با خود به دنیا می آوریم... گویی این رنج بی پایان را مدام نشخوار می کنیم... گویی رسالتمان از به دنیا آمدنمان همین است... نشخوار رنج و تکرار تاریخ... 

این چیزها را نمی شود کتمان کرد. هر شب اخبار تلویزیون دارد تکرار بی رحمانه ی تاریخ را توسط ما آدم های زمینی نشان می دهد... ویرانی، بدبختی، خشونت، شکنجه و درد و رنج!!! 

با همه ی این حرفها گاهی بعضی از ما آدمهای در رنج زمینی تصمیم می گیریم که خود را از رنج رها کنیم... می خواهیم خدا را پیدا کنیم یا خود را؟؟؟ فرقی نمی کند.. شاید خدا را باید در درون خودمان بیابیم... شاید خدا همین جاست...نزدیک تر از آنچه که فکرش را می کنیم... اما افسوس که بشر با وجود این همه هوش و زیرکی که دارد، اینگونه خود را فراموش کرده و فکر می کند خدا او را فراموش کرده!!!  

روز تولد ما تنها یک روز در سال است... حتی اگر هیچ کس هم این روز را به خاطر نیاورد، وظیفه ی اصلی خود ما هست که به یاد بیاوریم، اصل خلقتی را که داریم.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 10:57 ق.ظ | نویسنده: کژال بدیعی | چاپ مطلب 8 نظر