X
تبلیغات
نماشا
رایتل

*کتابچه* (کتاب امروز سابق)

معرفی کتاب، فیلم ، شعر و داستان دیگران و حرفهای روزمره...

دلتنگی

 

 دارم برای یک ماه می رم سفر... سفری که همیشه آرزویش را داشتم.. اما الان که به آرزوم رسیدم، کمی دلم تنگه... از اینکه می خوام برای یک ماه از همه چیز و همه کسم دور باشم، دلم گرفته! اما احتیاج دارم که برم.. باید به دوری عادت کنم.. باید یه چیزهایی رو به خودم ثابت کنم. 

امروز که هوا ابری بود، داشتم از میدان تجریش میومدم که چشمم افتاد به یه دسته کبوتر، که بالای حیاط امام زاده صالح، پرواز می کردند. ناخوداگاه راهم کج شد به سمت امام زاده صالح. با هر بدبختی بود، یکی از این چادرهای کثیف رو که دم در ورودی خواهران می گذارد رو سرم کردم و رفتم توی حیاط.. فقط به نذر دیدن کبوترها! دیدن اون همه کبوتر، یک جا، حالم رو جا آورد.. خصوصا که صدای اذان ظهر هم همه جا پخش بود و من یک آن حس کردم که این همه کبوتر چقدر زیبا نیایش می کنند. دلم می خواست این ساعت های آخری که دارم توی این شهر شلوغ تهران سر می کنم، یه صحنه ی قشنگ ببینم که توی ذهنم بمونه.. و این همون صحنه بود. یه لحظه حس کردم که چقدر اینجا رو دوست دارم. این شهر شلوغی که آسمونش بیشتر وقتها دود گرفته است و مردمش مدام در حال دویدن و نرسیدن و گله و شکایت اند.. چقدر این مردم رو دوست دارم.. چقدر به اینجا وابستگی دارم. برای یه لحظه چشم هام رو بستم و دیدم آسمون شهرمون آبی شده، پر از کبوتر.. و روی لب همه ی آدم ها یه لبخند نشسته.. برای یه لحظه دیدم که دیگه هیچ کس از اوضاع سیاسی مملکتمون ناراضی نیست.. هیچ کس دلش نگرفته.. همه آزاد و رها هستند.. درست مثل همه ی اون کبوترها... من اون روز رو می بینم.. و مطمئنم که همه ی این دلتنگی ها خیلی زود از دل آدمها بیرون میاد و خوشبختی رنگ حقیقت می گیره.. نمیدونم.. شاید باید وقتی بارون میاد، سر به آسمان بلند کنیم تا نگاهمون شسته بشه.. شاید باید چشمها راشست، جور دگر دید...

تاریخ ارسال: شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 02:55 ب.ظ | نویسنده: کژال بدیعی | چاپ مطلب 6 نظر